نمرده ام هنوز
وبلاگ من
نویسنـــدگان :
کیارش (8)
موضــــوع ها :
عمومی (8)
آرشیـــو :
شهریور 1384 (8)
لینكدونی :
عشق حقیقی
ابرهای همه عالم شب و روز در دلم می گریند
پرسه
پرنده ای که می خواست پرواز کنه
جاده خاکی
وب نوشت محمد علی ابطحی
روز بر می آید
گذرگاه امید
دردودلهای یک دیوانه
آرشیو لینكدونی
لینكستان :
مقالات جهانی
روزنامه خبر ورزشی
اخبار بورس
آذربایجان
کتب داستان
کتابهای رایگان فارسی
پایگاه خبری میزان
ایرانیان بلژیک
بی بی سی
روزنامه اینترنتی ایران ما
جسنجو :
خبرنامه :
نظر سنجی :
امروز :
بازدید های امروز :
بازدید های دیروز :
كل مطالب :
كل نظرها :
كل بازدید ها :
ایجاد صفحه : - ثانیه
دکتر شریعتی نیاز امروز ما
داشتم با دکتر شریعتی تو گفته هاش سیر میکردم که متنی از ایشون دیدم که حیفم اومد ننویسم.
ایران ما این روزا به آدمایی مثل ایشون بیش از همیشه نیاز داره ولی افسوس.........
تنهایی در بهشت هم ارزش ندارد
بگذار تا شیطنت عشق
چشمان ترا
به عریانی خویش بگشاید
هر چند آنجا جز رنج و پریشانی نباشد
اما کوری را بخاطر آرامش تحمل مکن!!!!

نمیدانم به گوشت می رسد آیا صدای من!
نمیدانم تو هم احساس خواهی کرد چون من درد هجران را
نمیدانم تو هم ای دور از من
دوری از دنیا !؟
نمیدانم تو هم شبها به یاد آن شب دیدار
چراغان می کنی از اختران اشک دامان را
نمیدانم تو را شبها اگر خوابیست
می بینی مرا در ابر رویاها
نمیدانم تو را هم از درنگ خسته تقویم بیزاریست
نمیدانم به خاطر داری آن ساعت که گفتی
فراموشت نخواهم کرد تا جاوید!!!!
نمیدانم تو را هم هست این امید
که روزی از پس آن کوههای دور
به ناگه لشکر خورشید
بر قلب سیاه تیرگی تازد؟!
اسب
آری
روح من یک اسب است
اما دریغ که در اینجا که منم
اسب تازی را نیز به خراس می بندند و
با اسب گاری هم زنجیر می کنند.
و در اینجا که منم
ماندگاران آزادند و فراریان در بند.....
دکتر شریعتی

آدمی
خدا و آزادی
گاهی وقتها فکر می کنم خدا چقدر بما آدما آزادی داده . همه ما گاهی وقتها شده که به اون شکایت کردیم یا باهاش موافق نبودیم ولی اون مارو:
زندانی نکرده
نکشته
نزاشته عقیدمونو بزور بندازیم بیرون
وشاید بخاطر اینه که ما دوستش داریم.
خدایا من تو را تنها بخاطر اینکه منو خلق کردی و بمن زندگی بخشیدی دوست ندارم بلکه بخاطر اینکه آزادم گذاشتی تا از روحی که بمن دادی جوری که خودم می خوام حتی اگه درست هم نباشه استفاده کنم ممنونم.
دردمندان غم عشق دوا می خواهند به امید امدهاند از تو ترا می خواهند
در عزیزان ره عشق به خواری منگر بنگر این قوم کیانند و که را می خواهند
دوستت دارم!!!!
عشق سیمانی
کمی تا قسمتی ابری و شاید باز بارانی
هوای سینه ام این است از بغضم نمی خوانی
شب است و آسمان بی تو چه سنگین است بر دوشم
امید مرگ دارم در این اوضاع بحرانی
میان درد تنهایی رهایم کردی و رفتی
طلوعت سبز بود آبی ! غروبت سرد و طوفانی
پس از تو یخ زده جانم هلا خورشید رویاها !
چراغ خانه ام بودی در آن شبهای ظلمانی
ندیدی اشکهایم را که چون باران طبیعی بود؟
وگم گشتی میان دود در یک عشق سیمانی
همیشه اولین عشق آدما پاکترین و معصومانه ترین احساسهارو بوجود میاره لاجرم چون آدما اکثرا
به عشق اولشون نمیرسند همون احساس معصومانه ذره ذره از بین میره!نظر شما چیه؟
شکسپیر
نوشته های پیشین ...